نيم نگاهي به مجموعه شعر «پرنده باش»
سنگ و آينه و آدَمكان لال!..
/ قاسم پهلوان/ انتشارات حكايتي ديگر


يكي از دوستان قديم كه از شاعران معروف دوشنبه‌هاي دهه پنجاه بود و فعلاً نيست، در تماسي تلفني پس از كلي دادوستد پرنيش و نوش مي‌گفت: فلاني، شعر را كنار بگذار بچسب به بازار آزاد و پول!

او در ادامه توضيح داد: پس از 30 سال شعر و شاعري كه زندگي ساده معلمي مرا به آتش كشيد با تأسيس انتشاراتي به خدمت ادبي ـ فرهنگي خود ادامه دادم كه اين بار داروندارم را از دست دادم؛ چون در وضعيت عجيبي دست و پا مي‌زدم. از فعاليت‌هاي ادبي جدا شدم و با تبديل انتشاراتي به نانوايي آزاد پز توانستم در اندك مدتي تمام خسارات 30 سال گذشته را جبران كنم. به طوري كه دو دستگاه تاكسي خريدم و با درآمد آنها نيز صاحب دوباب مغازه و زمين شدم. در حال حاضر هم نانوايي را به بنگاه معاملات ملكي تبديل كرده‌ام و ديگر نه غم نان دارم نه غم جان!

پس از شنيدن سخنان گهربار اين دوست و شاعر سابق و بنگاه‌دار فعلي به دوستم آفرين گفتم كه بالاخره توانسته با ترك اين اعتياد خانمانسوز به شغل شريف خود برسد و ديگر مجبور نباشد زندگي خود و خانواده‌اش را فداي شعر و شاعري بكند. درسي كه از اين گفت‌وگوي تلفني گرفتم آن بود كه كاش گروهي بي‌شمار از شاعران ما، قبل از شروع به شعر و شاعري تكليف خود را با شعر و مخاطب آن مشخص نمايند تا 30 سال از بهترين لحظات خود را به هدر ندهند.

در بررسي مقوله شعر و شاعري، چه انبوه افرادي كه با نام شعر گردوخاك كردند و بعد شغل اصلي خود را پيدا نمودند. براي كسي كه به جان شيفتة شعر است بايد بگويم شعر يك بيماري خاص است كه اگر كسي مبتلايش شد، كارش با كرام‌الكاتبين است! در اينجا روي سخن من با افراد بي‌خيال نام‌جو نيست، بل با آن دسته از شاعران شهرستاني عزيزي است كه شاعرند و مي‌خواهند شاعر بمانند و انتظار هيچ درآمدي از شعر ندارند؛ اما به علت‌هاي فراوان از قبيل: بدي آب و هوا، دوري از مركز، نبود امكانات و رفيق ناباب(!) به توليد و تكثير شعر مشغولند و چون راهنماي دلسوزي نداشته‌اند، همين طور انرژي خود را در بلبشوي راسته سري‌دوزان و مشابه‌سازان شعر محفلي صرف نموده‌اند و به اين دلخوش كه نامشان كبوتر حرم شعر است... درحالي كه با اندكي تلاش و پيگيري و مطالعه و دقت مي‌توانند خود را از «تعاوني توليد شعر تهران و حومه» نجات دهند و در مسير ارتقاي شعر مستقل شهرستان چهره ماندگاري شوند.

در بررسي مجموعه شعرهاي شاعران شهرستاني گاه به چهره‌هاي درخشاني مي‌رسيم كه لبريز از شعر و شعورند، اما گمنام و خاموش به تكرار خود مانده‌اند. نقد امروز مي‌تواند در معرفي و شناخت اين شاعران سهم مؤثري داشته باشد و با نقدي منصفانه به تقويت و معرفي شعر اين عزيزان برخيزد. به تازگي كتاب شعري رسيد از دست محبوبي به دستم كه نامش در صفحات ادبي برايم آشنا و شعرهايش جاندار و با طراوت بود اما به علل گوناگون به حق خود نرسيده و در انزواي شهرستان مانده و به تأييد دوستان محلي دل خوش نموده و آنچنان كه شايسته اوست قدر نديده و برصدر ننشسته است.

قاسم پهلوان را مي‌گويم. شاعري از اباتر صومعه‌سرا.

«پرنده باش» مجموعه شعري از قاسم پهلوان به موفقيت‌هايي در غزل و رباعي رسيده است كه با توجه به پتانسيل‌هاي شگفت شعرها انتظار خواننده را بيشتر مي‌كند:

پرنده باش كه جايت در اين حوالي نيست

بيا بزن پروبالي اگر چه بالي نيست

اگر چه باز شب است و هجوم و خنجر و تير

بپر عقاب بلند آشيان ملالي نيست

پهلوان خيلي راحت و روان غزل‌هايش را ادامه مي‌دهد و در غزل تعادل را رعايت مي‌كند. نه عقب مي‌ماند، نه جلوتر مي‌افتد. او در ابياتي اندك از تمام ظرفيت كلمه استفاده مي‌كند. هر جا قافيه‌اش تمام شد شعر را قطع مي‌كند. با اين حال اما گاه در گزينش آنها دقت نمي‌كند و اين عدم دقت در انتخاب قافيه غزل خوب را حرام مي‌كند:

من از تبار شمايم به من كلك نزنيد/ به سرزمين نجيبم دوباره تك نزنيد/ هنوز بكر و زلالم به من كلك نزنيد/.... كتك نزنيد كه انتخاب اين نوع قافيه‌ها فخامت غزل او را به مخاطره مي‌اندازد.

پهلوان در اين مجموعه به نوعي از غزل اجتماعي رسيده است كه او را شاعر دردمندي نشان مي‌دهد. او از هياهوي شادكامي‌ها به زخم‌هاي مردم مي‌رسد:

كوچه دلتنگ، خيابان زخمي است

شهر، افسرده، پريشان، زخمي است

خانه از بوي تعفن لبريز

چهره خسته ايوان زخمي است

خوشه خشكيده و ده رفته ز دست

بي‌سبب نيست كه دهقان زخمي است

قاسم پهلوان تا رسيدن به شعر ديروز راه درازي را پشت‌سر گذاشته و اينك وقت آن است كه تجربياتش را به خدمت شعر امروز درآورده از چهارچوب تنگ غزل و رباعي درآيد و چون نام كتابش پرنده باشد. ديگر براي پهلوان برازنده نيست كه به خاطر خالي نبودن عريضه در بحر سريع مثنوي به سرودن ترانه‌هاي لاله‌زاري به نام غزل امروز بپردازد:

نشسته‌ام به پاي تو غريبه

تمام من فداي تو غريبه

**

كاش بيايي و خرابم كني

با تب يك خاطره آبم كني

در رباعيات قاسم پهلوان هيچ ايراد كلاسي وارد نيست. او به تمام ظرايف شعر كلاسيك آشناست و باخواندن رباعيات ايشان متوجه مي‌شويم كه آنها را از مصراع چهارم شروع نكرده است. او حرفي براي گفتن در تمام مصراع‌ها دارد. لذا خواهشي كه دارم اين است؛ اگر مي‌خواهد در جا نزند و به تعالي برسد، بايد درِ جادويي اين حصار را بشكند و به وسعت بيكران شعر برسد. مثل دوست همشهري‌اش جناب حميدرضا اقبالدوست كه به رگه‌هاي درخشان فكر امروز رسيده است.

ديديم نمانده بال، حرفي نزديم

چون آدمكان لال، حرفي نزديم

آنروز كه برآينه‌ها سنگ زدند

گفتيم كه بي‌خيال، حرفي نزديم.

codex17x

page29