معرفی کتاب "این ابرها بشارت باران نمی دهند"در روزنامه اطلاعات
معرفي مجموعه شعر «اين ابرها بشارت باران نميدهند»/قاسم پهلوان/نشر فرهنگ ايليا/89
دلم گرفت از اين سوژههاي تكراري!
اكبر اكسير

|
زير لب زمزمه ميكنيم، زمزمهها را بر لب ميآوريم، لب ريختهها را بر كاغذ مينويسيم، شاعر ميشويم و شعر مثل خون در رگهاي ما جريان مييابد و تا بجنبيم شهره آفاق شدهايم. «پسرت چهكاره است؟» ـ «شاعر»! و پوزخند بر لبان رهگذر نقش ميبندد. هنوز رديف و قافيه را نشناخته، به غزل ميپردازد. غزل پشت غزل ميريزد و بدون وزن و قافيه شعر ميسازد. با هزار مصيبت استاد ميشوند، بيراه و راهنما غزل را به چهار پاره ميپيوندند. از چهارپاره به رباعي و دوبيتي و از دوبيتي به نيمايي و سپيد. و حال كه شعر كوتاه ملموس شهرتي بهم زده است، به شعر كوتاه ميپردازد تا در اين گير و دار از قافله عقب نماند. او حالا شاعر بزرگي شده است، اما بزرگواري را هنوز نياموخته است. كوچكترها را قبول نميكند. به جوانها ميدان نميدهد، در معرفي شاعران نو آمده به مجلات ادبي و سايتها كاري نميكند؛ فقط خود را ميبيند و شعرهاي صادرهاش را. لذا در حافظة جمعي هم نميماند. چرا كه دوستاني براي خود باقي نگذاشته و شاگرداني فروتن پرورش نداده است. در آخر عمر هم اگر آدم خوششانسي باشد، به خود ميآيد و ديگران را ميبيند و به جبران گذشته برميخيزد. در غير اين صورت با لقب استاد از شبهاي شعر روي در نقاب خاك ميكشد و دفترهاي مغشوش زيادي به ارث ميگذارد. پس تا دير نشده بياييم از اين گروه شاعران نباشيم. بدانيم شعر نردبان كمال آدمي است. آئينه انسان و وسيله رسيدن به نهايت معرفت. اگر امكاني براي ما فراهم است، آن را با ديگران قسمت كنيم و بدانيم شاعران بزرگ نامدار فقط به قدرت شعر به اين مقام نرسيدهاند. به قول حافظ: بس نكته غير حُسن ببايد كه تا كسي مقبول طبع مردم صاحبنظر شود * «قاسم پهلوان» از شاعران ميانسال صومعهسرا، در عين جواني، جوانان محل را درك ميكند. او شاعر است و شاعران همشهري به ويژه شاعران جوان شمال را دوست دارد. از تجربه بزرگان استفاده ميكند و به جوانان منتقل مينمايد. فضايي از شعر و مهرباني فراهم آورده است و صومعهسرا را به پايتخت شعر شمال بدل كرده و تاج از لنگرود ربوده است. حميدرضا اقبالدوست، دوستان فرانورا؛ قاسم پهلوان و برادران قاسمي و ديگران، دوستان غزلپرداز را مينوازند تا شعر شعلهور شود و سرماي درون را گرمي بخشد. قاسم پهلوان در مجموعه جديدش تمام تجربههايش را عيان نموده است. از غزل و رباعي و چهارپاره تا شعر كوتاه امروز در اين دفتر كه نامي طولاني دارد، آورده است: «اين ابرها/ بشارت باران نميدهند»: بيواهمه چلچراغ را ميدزدند/گلهاي قشنگ باغ را ميدزدند اين قصه چقدر خندهدار است رفيق/ هم بلبل و هم كلاغ را دزديدند ** آشفته و بيحصوله حيف است عزيز/ هر شب گله هر شب گله حيف است عزيز عمري است كه ارتباطمان كم شده است/ هي فاصــله هي فاصله حيف است عزيز ** و مطلع چند غزل از اين مجموعه: * اگرچه ميل پريدن دوباره زد به سرم/ نمانده بال و پري در هواي تو بپرم * دلم گرفت از اين سوژههاي تكراري/ از آن سه نقطه و لفظ و اداي تكراري * قلم برداشتيم از درد ننوشتيم/ چه شد اي مرد آه اي مرد ننوشتيم * حالا كه ابر را به بيابان نميدهند/ يك قطره آب هم به درختان نميدهند * كوچه دلتنگ خيابان زخمي است/ شهر افسرده، پريشان زخمي است * پرنده باش كه جايت در اين حوالي نيست/ بيا بزن پروبالي اگرچه بالي نيست * كنار سفره بينان دعا گم شد/ ميان دستهاي ما خدا گم شد * روز خوبي است بيا باز به هم سر بزنيم/ خانه را رنگ گل و نقش كبوتر بزنيم * قاسم پهلوان در شعر آزاد نيز دستي توانا دارد و معلوم نيست چرا دست از يقه شعر كلاسيك بر نميدارد. او به طور طبيعي تمام قالبهاي شعري را پشت سر گذاشته و حالا به شعر امروز رسيده؛ شعرهاي كوتاه ملموس. چه خوب بود اگر تمام انديشههاي انسانمدار خود را به شعر كوتاه ميريخت تا عاليترين صداي معاصر از گلوي او برخيزد. بيشك در مجموعة ديگر، مجموعهاي از شعرهاي آزاد كوتاه پهلوان جلوهگري خواهد كرد. او بايد به ياري اقبالدوست و تجربه بزرگان شعر به برپايي خيمه شعر كوتاه امروز برخيزد و ديرك مطمئن آن شود. شعري كه هر روز بهتر از ديروز پيش ميرود و غم محيطزيست و انسان شهرنشين معاصر دارد و مرهمي بر زخمهاي دنياي كبود ماست: بوقهاي ممتد/ عابرين سمج/ توي كوچه كه پايم سر خورد/ عصاي پيريام گم شد. كسي كلاه بر سرم نگذاشت/ خودم خواستم كه سرم بيكلاه نماند/ هر چند اين كلاه/ هنوز براي سرم گشاد است/ قاضي كه احضارم كرد/ بدون معطلي نوشتم متهم رديف اول. ** جادهها مرور ميشوند با من/ خيابانها ميشناسندم/ بس كه خيره شدهام به تيتر روزنامهها/ پيراهني گرمم نميكند/ ايستادهام با خيابان/ و جادهاي كه ريشخندم ميكند. ** در چهار سمت اين مزرعه/ با هر قطره از عرق پيشانيات/ خدا را به سوي خودت ميكشي/ رنج كه از لاي انگشتانت ميبارد/ ابرهاي عقيم را بارور ميكني/ از چشماه ده/ خواب را كه ميگيري/ آسمان كلافه ميشود/ حالا ماندهام/ تو را به بال كدام پرنده بياويزم! * قاسم پهلوان و قاسمهاي ديگر شعر بايد به ياد داشته باشند كه اگر در ارتقاي شعر خود نكوشند و در به روز كردن افكار و مهندسي كلام، همگام با انسان قد نكشند، ميپوسند. سياهي لشكر باقي ميمانند و الهة شعر به عجوزهاي پليسه و پر چروك بدل ميشود. هوشياري خود را از دست ندهيم، فريفته سخنان زيبا نباشيم، شعر امروز ايران و دنيا را بشناسيم و پيشروترين شعرها را از آن خود سازيم تا داد خود از كهتر و مهتر بستانيم! codex23x |
+ نوشته شده در پانزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 3:47 توسط تاسیانی
|