شعر تازه ای از جناب امید واقف
در غروب پیچیده بود
و دلتنگی بدخیمی
در کوچه راه های این شهر درندشت
می وزید
آدم های آفتاب سوخته ای
- که انگار راه خانه ی شان را نمی یابند -
بی اعتنا
به زخم های فجیعی / که با خود دارند
از کنار هم می گذرند و
محو می شوند
در تتمه ی آنچه از آفتاب / مانده بود
این همه ی آن چیزی ست
که از این شهر ولنگ و واز باقی مانده است
چرا که عادت کرده ایم :
فقط با یک چسب زخم
بزرگترین زخم های عمرمان را
بپوشانیم !!
دلتنگی ی بدخیمی
در غروب های هر روزمان می وزد
و ما آدم های وازده
در تتمه ی آفتاب عصر
تحویل می شویم .....
