شعر تازه ای از جناب امید واقف

بوی اذان پیر شده ای

در غروب پیچیده بود

و دلتنگی بدخیمی

در کوچه راه های این شهر درندشت

می وزید

آدم های آفتاب سوخته ای

- که انگار راه خانه ی شان را نمی یابند -

بی اعتنا

به زخم های فجیعی / که با خود دارند

از کنار هم می گذرند و

محو می شوند

در تتمه ی آنچه از آفتاب / مانده بود

این همه ی آن چیزی ست

که از این شهر ولنگ و واز باقی مانده است

چرا که عادت کرده ایم :

فقط با یک چسب زخم

بزرگترین زخم های عمرمان را

بپوشانیم !!

دلتنگی ی  بدخیمی 

در غروب های هر روزمان می وزد

و ما آدم های وازده

در تتمه ی آفتاب عصر

تحویل می شویم .....


 




آرش کمانت را ببر...../ شعر تازه ای از جناب قاسم پهلوان

هرچند در صد مثنوی هم جا نمی گیرند

این قصه ها هرگز دوباره پانمی گیرند

حس می کنم شیرازه ام کلا به هم خورده است

حس می کنم از من خبر حتا نمی گیرند

این سنگ ها امروز در صحرا که می رویند

انگار جز جان کبوتر ها نمی گیرند

باید به شکل تازه ای فریاد را سر داد

وقتی زبان شعرمان معنا نمی گیرند

با من بگو زخمی تر از من ! دردهای ما

آرام می گیرند روزی یا نمی گیرند

تا رودها همسایه ی مرداب ها هستند

فیض عبور از وسعت دریا نمی گیرند

آرش کمانت را ببر حس می کنم مردم

اینروزها دیگر سراغت را نمی گیرند