چند کار تازه از آقای قاسم پهلوان شاعر صومعه سرایی

شب قد کشیده بود و سمت مرد می خندید

بی تاب تر مثل همیشه سرد می خندید

ته مانده های خاطرات کهنه ی خود را

هر لحظه یاد می آورد می خندید

می خواست برگردد دوباره در خودش گم شد

آمد کنار پنجره با درد می خندید

هر روز تقدیر سیاهش را ورق می زد

حس عجیبی در خیال مرد می خندید

گاهی به یاد جمله مهتاب می افتاد

بابای خوب من نرو! برگرد می خندید

چیزی نوشت و بعد هم از خانه بیرون زد

وقنی خودش را از خودش کم کرد می خندید

---------------------------------------------------------------------

چند رباعی

از ذهن ستم پیشه بدم می آید

از آدم بی ریشه بدم می آید

بگذار که عاشق درختان باشم

من از تبر و تیشه بدم می آید

               ............

گفتند که کبریت بدون خطر است

هر قطره از آن که می چکد بارور است

طوفان زد و باغ شالی ما را برد

این ابر همیشه موجب درد سر است

                  ..................

ماندم که پیاده یا سواره ببرم

یک قافله قلب پاره پاره ببرم

صدبار جنازه خودم را بردم

تصمیم گرفته ام دوباره ببرم

---------------------------------------------------------------------------

   کاریکاتوری از آقای سید محمود جوادی                       

سه شعر کوتاه از حمیدرضا اقبالدوست

     (دهقان فداکار)

سر دوراهی

جلوی ماشینش را گرفتم

گفتم این راه به پرتگاه می رسد

گفت:ممنون از راهنمائیت

وبا سرعت تمام

خودش را پرت کرد

 

             (بی خطر)

کمی آهسته تر

در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد

آه  من واگیر دارد

کبریت بی خطر هم

می تواند جنگلی را به آتش بکشد

 

             (شباهت)

چه شباهتی دارد

 لبهای تو

یک قاچ هندوانه رسیده

ویا خون ریخته شده روی آسفالت

فرمانده گروهان

اشتباه می کرد که می گفت

بشین و بفرما و بتمرگ

یک معنی می دهد