چند کار تازه از آقای قاسم پهلوان شاعر صومعه سرایی
بی تاب تر مثل همیشه سرد می خندید
ته مانده های خاطرات کهنه ی خود را
هر لحظه یاد می آورد می خندید
می خواست برگردد دوباره در خودش گم شد
آمد کنار پنجره با درد می خندید
هر روز تقدیر سیاهش را ورق می زد
حس عجیبی در خیال مرد می خندید
گاهی به یاد جمله مهتاب می افتاد
بابای خوب من نرو! برگرد می خندید
چیزی نوشت و بعد هم از خانه بیرون زد
وقنی خودش را از خودش کم کرد می خندید
---------------------------------------------------------------------
چند رباعی
از ذهن ستم پیشه بدم می آید
از آدم بی ریشه بدم می آید
بگذار که عاشق درختان باشم
من از تبر و تیشه بدم می آید
............
گفتند که کبریت بدون خطر است
هر قطره از آن که می چکد بارور است
طوفان زد و باغ شالی ما را برد
این ابر همیشه موجب درد سر است
..................
ماندم که پیاده یا سواره ببرم
یک قافله قلب پاره پاره ببرم
صدبار جنازه خودم را بردم
تصمیم گرفته ام دوباره ببرم
---------------------------------------------------------------------------
کاریکاتوری از آقای سید محمود جوادی 