چند شعر تازه از حمیدرضا اقبالدوست
در مسیر قلعه رودخان
به درخت های کهنسال می گفتم
خوش به حالتان که گفته اند :
"درختها ایستاده می میرند"
میان هوهوی باد و خروش رودخانه
صدایی شنیدم
به آسمان قد کشیده ام
برگهایم را به باد سپرده ام و
بهار به بهار
زمستان را از روی شانه هایم تکانده ام
بزرگ شده ام
بزرگتر ار آغوش تو
دوست دارم پنجره ای باشم رو به آفتاب
تخته سیاهی رو به روشنی
می توانم خو شخواب باشم
سرویس مبلمان
خلال دندان
ویا حتی هیمه ای
گرما بخش کلبه ای حقیر
حاضرم تابوت باشم
اما چوبه ی داری نباشم
که بیگناهی را
ایستاده به قتل می رساند/
( اراده)
از دور مراقبش بودم
به اراده پیرمرد
حسادت کردم
میخواست از درخت بالا برود
و هر بار که می افتاد
دوباره شروع می کرد
دست هایم را برایش قلاب کردم
با لا رفت
دور که می شدم
دیدم خودش را حلقه آویز کرده است
از ترس دارم می دوم
خدا کند اثر انگشت هایم
کف کفشهایش نمانده باشد
(ایران)
زیبا نشسته است و
نگاهت می کند
نرم نرم راه می رود و
صبورانه به کمین می نشیند
گاه موش می گیرد و
گاه می دواند
یاد گرفته است
از هر طرف که پرتابش کنند
چهار دست و پا
پایین بیاید
نمی شود پا روی دمش گذاشت
به جثه کوچکش نگاه نکنید
این گربه
از نژاد شیر است
