دکتر فرهاد رجبی
( سپید)
به خیابان زدم ببینمت
پیش از آنکه چاله ها
عابر نگون بخت را به بند کشند
چشم در چشمان غریبه ات
پا در امان پیاده رو
آمدم آخرین روز تولد را به یاد آورم
آن گاه
هر دو گم شویم در مهی شفاف:
تو در بهارینه ی ندیده ات
من در زمستان ابدیتم
(سپید هفتم)
نه پرچین ها
سیم های خاردار
دیوار چین
و نه حتی همسایه های بیگانه
هیچ یک مرا از تو جدا نمی کرد
برای هم مقدر شده بودیم
خیابان شلوغ!
(سپید هشتم)
لورکا همسایه من است
من
شعرهایم را قرمز می نویسم
و تازه فهمیده ام:
اول تموز سال روز تولد مرگم بود
باید جنازه ام را به آب اندازم
به ژرفنای خویش پیوندم
منتظرم باش!
بر می گردم
و شمار دل شوره هایم را برایت خواهم سرود
بی رنگ
بی درنگ
(غزل ۱)
در لابلای دود مرا هیچ کس ندید
شهرت شلوغ بود مرا هیچ کس ندید
گفتم بیایم و تو ببینی چگونه ام
من آمدم ... چه سود؟ مرا هیچ کس ندید
من سرخ تر شدم که بمانم و بعد از آن
جا مانده در کبود... مرا هیچ کس ندید
تا صالحانه در اعجاز گم شوم
در خود شدم ثمود مرا هیچ کس ندید
حالا که خوب فکر می کنم انگار در زمین
چون هیچ کس نبود مرا هیچ کس ندید
(غزل ۲)
شروع سوره توحید می شود شعرت
همیشه حضرت خورشید می شود شعرت
دراین هزاره ی رنگی ـ درنگ پاییزی
شبیه آنچه نمی دید می شود شعرت
تو شاعری و در این پهنه ی یقین و شک
اگر چه قسمت تقدیر می شود شعرت
ولی میان تلاقی واژه ها انسان
هر آن چه را که نفهمید می شود شعرت
(رباعی ۱)
از دست شما دوباره ما خم شده بودیم
افتاده ترین درخت عالم شده بودیم
بی آنکه به حوا برسیم و لب شیرین
غم بارترین سقوط آدم شده بودیم
(رباعی ۲)
مشتاق شدم ترا ببینم باران !
یک شاخه از آسمان بچینم باران !
گفتی که "امانتم برو..." حالا من
بی قطره ترین بخش زمینم باران !
(رباعی ۳)
دیگر نه غزل ماند و نه باران با ما
نه عشق ترانه و نه ایمان با ما
یک قایق سوراخ و شبی طوفانی
ما مانده و موج بی خدایان با ما