قاسم پهلوان
ما را به هوای سیب سر در گم کرد آدم همه را حواله گندم کرد
دنبال بهشت گمشده رفت اما از بس که کلافه بود خود را گم کرد
کوزه
در برکه غرور ماه یک روزه شکست تندیس خدای عشق در موزه شکست
سهراب! اگر چه آب گل نیست ولی بر دوش زنان روستا کوزه شکست
یک جمله
یک گوشه نشست وبا کتابش ور رفت برخاست و با شیشه قابش ور رفت
خود را دل کوچه زمستان زد و بعد یک جمله نوشت و با طنابش ور رفت
کلاه
بر دوش کشید و بار آهش را برد خم شد دو سه تا بسته کاهش را برد
در راه به فکر حرف سارایش بود باد آمد و یک لحظه کلاهش را برد
بی قرار
داد از دل بی قرار باید بکنم! یا ترک ده و دیار باید بکنم!
" امروز تو تکلیف مرا روشن کن" باشم، بروم چه کار باید بکنم؟
چه تلخ است آن سوی میدان بمیرد دوباره کسی زیر باران بمیرد
چه سخت است روزی به جرم پریدن درون قفس با کلاغان بمیرد
نشستیم تا یک شب سرد و وحشی کسی بی صدا در خیابان بمیرد
بهاری ترین باش و نگذار این جا بهار و گل و باغ و گلدان بمیرد
کمک کن جوانه بروید مبادا کسی بر سر سفره بی نان بمیرد
شبی گله را گرگ خواهد زد آری اگر هی هی مرد چوپان بمیرد
بی صدا
دقیقاً اول خرداد می برد خودش خط می زد واز یاد می برد
اگر چه بی صدا می رفت اما وصیت نامه اش را باد می برد
لبخند
سر سفره نشست و قند دزدید شبانه آمد و لبخند دزدید
بمان در خانه ، شهر ما شلوغ است نیا بیرون تو را خواهند دزدید
مرز خطر
به یک لحظه دچار دردسر شد شبانه وارد مرز خطر شد
نشست وهی نوشت و سبز و آبی دو ساعت بعد مفقودالاثرشد
بی تاب تر مثل همیشه سرد می خندید
ته مانده های خاطرات کهنه ی خود را
هر لحظه یاد می آورد می خندید
می خواست برگردد دوباره در خودش گم شد
آمد کنار پنجره با درد می خندید
هر روز تقدیر سیاهش را ورق می زد
حس عجیبی در خیال مرد می خندید
گاهی به یاد جمله مهتاب می افتاد
بابای خوب من نرو! برگرد می خندید
چیزی نوشت و بعد هم از خانه بیرون زد
وقنی خودش را از خودش کم کرد می خندید
حالا که اب را به بیابان نمی دهند
یک قطره آب هم به درختان نمی دهند
ماندیم در بهار دمی هم صدا شویم
گرچه به ما به غیر زمستان نمی دهند
بیهوده ای پرنده به فکر پریدنی
این حس و حال را به تو آسان نمی دهند
روزی که آفتاب از این آسمان گذشت
معلوم بود این که به ما نان نمی هند
وقتی دلت گرفته در این خانه،جز به تو
یک قلب پاره پاره و داغان نمی دهند
این زخمها که زخم من وتوست ،تازه نیست
الان قبول کن به تو درمان نمی دهند
ای باغ! در هوای شکوفا شدن نباش
این ابرها بشارت باران نمی دهند
گفتید با شب در نیفتم گیر می افتم
چون آینه بی قاب و بی تصویر می افتم
گفتید در عصر جنون بردگی یک روز
در قلعه ای پا بسته با زنجیر می افتم
یا نه شبی با صحنه سازی توی یک کوچه
تنها فقط با ضرب یک شمشیر می افتم
بیهوده بر دو ر و برم دیوار می بندید
عزمی قوی دارم مگر من گیر می افتم ؟!
مچ گیری و فوت و فن تان را بلد هستم
هرگز مپندارید اینکه زیر می افتم ؟
وقتی که با سیمرغم و بال و پری دارم
حالا بگو من با کمان و تیر می افتم ؟!
بر شاخه ام ای باد ویرانگر چه می پیچی
من ریشه ام قرص است خیلی دیر می افتم!