امید واقف
(۱)
این که راه بند ریه هایم می شود
این که سنگ سرفه هایی
- بی مکث -
خواب و
خون و
بیدار خوابی ام را
در دستمالم
شکوفه ی سرخ می فشاند
واگیر "سلی" است
که از دود لکه هایی سیاه
برایم مقدر شد .
این که که گاهی زل می زنم از پنجره ای نیمه باز
به صورت لک افتاده ی ماه
در من خاطره هایی ناسور
رسوب می کند
و خونی مرده
در رگ های شقیقه ام
دویدن می گیرد .
حالا که
دست مهتابی ات
روی صورت نیم سوخته ام
می ماند
در شب مرطوب گیسوانت
محو می شوم
و جناغ خوابی آرام
روی پلک هایم شکسته می شود
و یک روند
هوایی تازه
زیر دنده هایم
حس می کنم
حالا که با لب های تو
اکسیژنی در رگ های سوخته ام
دویدن می گیرد
نیمی از تنفس ات را
بر من ببخش
تا در سنگ سرفه ها و
لکه های دستمالم
تحویل شوم ...
(۲)
حالا این منم :
هزار پای "واقف"
- که نهصد و نود و نه پایم
شکسته است .
حالا این " من "
که دارد بال بال می زند این کنج
برای لخته نفسی
که لای ترک خوردگی های سینه ام
گیر کرده است .
"من"
شکل بی انجامی از یک خلقت بی شکل
رو در روی تمام هراس های زاده شده
در تو در توهای تنگ و تاریک و تنگ .
دیواری نمور
که ترک هایی در هم تنیده
به عمق خشت هایش
پیچ شده است .
و گاهی
که از سر خودفریبی
خواسته ام
که بگریزم
یادم آمده است :
که یک هزار پایم
با نهصد و نود و نه
پای هنوز
در گل مانده ام
" من " ...
(۳)
از شهر من
پشته ای از هرزه های علف مانده است و
غروبی متلاشی
افقی بی سو
با مختصاتی گم
که به گوشه ی آسمان اش
ضمیمه شده است .
از خانه ی من
حتی گلدان هایش نماند
حتی درنگ معنا دار کنار پنجره :
باران ـ باریدن و نباریدن
از خانه ام حتی
پاییز هایش نیز نماند
پاییزی که نیامده
مذهب باغچه ها را
به آتش می کشید .
از من اما
جز همین پاهای
دویدن
نمانده است
پاهای وصله پینه ای
که به شکل ـ دویدن
ایستاده است ...