(۱)

از بازی برگی کم بود

از دیوار

سنگی کم  -

بازی را با برگ گم شده برده ام

جهان را از خالی سنگی بر دیوار

به تماشا نشسته ام !

چه اتفاق ساده ای بود

زندگی !

که فرقی باشد

میان دو اندوه

پرنده وار بنشینی

برشاخه های درختانی که ستون های زنده اند

یا بالا روی از دوش آدم ها

که سنگ های ایستاده اند

برخاک نرم لرزان

تا میان دو اندوه

تولدت را شمعی کنی

در گذار بادی که می پیچد در خود !

 

       (۲)

برگذار باد ساخته ام

بند بند این بنای سنگی را

که

آشنایی های تازه

یاد آور اندوه های قدیمی اند !

بر پیچ پیچ لحظه های رسوب کرده

از دوردست خیالی که در خواب ابدی گم شده است

با تو چه می توانم گفت

بر

کناره ی این رودخانه ی کم ماهی

که

رقص ماهیان را دیری ست از یاد برده ام

تا رودخانه پناهی باشد

که بنشینم صبور و مغموم

خیره ی قلابی که هرگاه تکان خورد تنم لرزید

و تمام آن لحظه ها که تکان نخورد

دلم لرزید

 

      (۳)

دیگر دلم از این غروب هم نمی گیرد حتی

و از

ابری که بر آفتاب لب بامم

هی تاریکی می زاید !

ترا میان مشتم

پنهان نکرده بودم

تا برگ برنده ی وقت مبادا باشی

که ما هر دو بازی را شروع نکرده

باخته بودیم !

ترا شاخه گلی نکردم

برجیب کوچک کت دامادی ام

که سرخ باشی برمتن تیره ی

اندوهی قدیمی !

تو رازی بودی آشکار

جایی میان دست و دلم

نه که دم دستی باشی

من همیشه گرانبها ترین هایم را دم دست می گذارم .

 

 

              (۴)

نه ترانه ای بودم

جاری بر لبان باد

که گردان روی طاقچه ای بنشینم

کنار گلدانی از خنده !

نه مسافری از اشتیاق

در کوچه هایی جاری - بر ریلی از سالهای خوب !

نه تماشاگر خاموشی حتی

بر انگشتانی از بازی

در این

- گزینه ی ناگزیر

تنها

دستی بودم روی شانه های خودم !

نگاهی به چشم های تو که از رو نمی رود

و

رویایی که دیگر باورش ندارم .