امیررضا ستایش صومعه سرایی
(۱)
دل زلال است
زلال
مثل خورشید و یا آینه
نه سیاه مثل ذغال
با سپیدی نشویم بیگانه
و نگردیم رفیق دل خاشاک
به هر ویرانه
(۲)
فاصله ها زیاد
فرصت کم
ذوق و شوق بسیار
دیدار کم
آمدم رشته ی این فاصله را کم بکنم
ولی نمی دانستم که خود
رشته ی سر در گمم ....
(۳)
در کودکی
هروقت می گفتیم چه شده؟
می گفتند:
بزرگتر که شدی می فهمی!
حالا می فهمیم
که ای کاش بزرگتر نمی شدیم ...!؟
(۴)
از صدایت
حجم سنگین سکوتی گاه مبهم
خاطرم را روشنی می داد و همچون
بارانی تلنگر برلب صد آینه
ای تو بارانی ترین روشنایی
مشق رنگین بهاری های دور....
باز یادت با من است و
یاد یادت با نگاهم جاودانه
(۵)
چه خوب یادمان دادند
که بخوانیم و بنویسیم :
بابا آب
بابا نان داد !
و چه زود یاد گرفتیم
اگر بابا نباشد
نه از آب خبریست و
نه از نان ...
+ نوشته شده در هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 7:51 توسط تاسیانی
|