(۱)

دل زلال است

زلال

مثل خورشید و یا آینه

نه سیاه مثل ذغال

با سپیدی نشویم بیگانه

و نگردیم رفیق دل خاشاک

به هر ویرانه

 

     (۲)

فاصله ها زیاد

فرصت کم

ذوق و شوق بسیار

دیدار کم

آمدم رشته ی این فاصله را کم بکنم

ولی نمی دانستم که خود

رشته ی سر در گمم ....

 

    (۳)

در کودکی

هروقت می گفتیم چه شده؟

می گفتند:

بزرگتر که شدی می فهمی!

حالا می فهمیم

که ای کاش بزرگتر نمی شدیم ...!؟

 

    (۴)

از صدایت

حجم سنگین سکوتی گاه مبهم

خاطرم را روشنی می داد و همچون

بارانی تلنگر برلب صد آینه

ای تو بارانی ترین روشنایی

مشق رنگین بهاری های دور....

باز یادت با من است و

یاد یادت با نگاهم جاودانه

 

  (۵)

چه خوب یادمان دادند

که بخوانیم و بنویسیم :

بابا آب

بابا نان داد !

و چه زود یاد گرفتیم

اگر بابا نباشد

نه از آب خبریست و

نه از نان ...