قاسم پهلوان
(آرش)
باور بکن به جان تو جانی نمانده است از این قبیله نام و نشانی نمانده است
یک گام مانده تا به رهایی بپر عزیز باید قبول کرد زمانی نمانده است
گفتی بخوان به لهجه باران بهار را باشد،ولی چگونه؟ زبانی نمانده است
دل خوش کنم به سفره ی بی نان خود چرا؟ امروز توی سفره که نانی نمانده است!
بار سفر نبند،بیا و درنگ کن دیگر برای کوچ توانی نمانده است
آرش بیا دوباره کمان را به دست گیر این روزها اگرچه کمانی نمانده است
+ نوشته شده در چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 7:18 توسط تاسیانی
|