در یاره حسین قاسمی و کتاب مکاشفه های شمالی
به بهانه مروري برمجموعه شعر مكاشفههاي شمالي/ حسين قاسمي/ نشر قو
دزدان براي بردن رؤيا آمدهاند، شايد!
اكبر اكسير

|
پاكت محتوي كتاب را كه از پستچي زحمتكش گرفتم، در پشت پاكت، مهر مستطيل آبي رنگ اداره پست توجهم را جلب كرد: «بنا به اظهار فرستنده، فاقد شييء قيمتي است». خندهام گرفت. هر چند خنديدن كار خوبي نيست؛ چرا كه ممكن است به دندانپزشكها، خداي نكرده بياحترامي شود! كتاب را نخوانده برهوش بالاي اداره پست احسن گفتم كه چگونه بدون اين كه كتاب شعر را خوانده باشد ارزيابي نموده و حكم صادر كرده است! اصلاً اداره پست از كجا ميدانسته كه كتاب شعر ارزشي ندارد و اصلاً شعر در روزگارها چرا به اين حال و روز افتاده است؟ اين تكه را آمدم تا بقيه را گفته باشم. من نه شكايتي از اداره پست دارم كه آقا اين مهر را براي هر پاكتي نزنيد؛ و نه از شاعر فرستنده كتاب كه نميداند چه برسر پاكت نامهاش ميآيد. روي صحبتم با آن دسته از دوستان شاعر است كه مثل اداره پست عمل ميكنند و شبيه چنان مهري را در بالاي شعرشان ميكوبند. اغلب باكلمات تعارفآميز از سر فروتني كه گاه دليل ادعاست و گاه دليل صدق گفتار. دوستي از شهرستاني كتاب شعري برايم فرستاده بود كه بنا به اظهار فرستنده فاقد شعر قيمتي بود! و خودش نيز اعتراف كرده بود كه: «شعرها ضعيف است قابل شما را ندارند. اميدوارم با بزرگواري خود نقد كوبندهاي برايش بنويسيد و...» من نيز با همان حجب و حياي شهرستاني نقد به اصطلاح كوبندهاي برايش نوشتم و به نوعي در لابهلاي حرفها فهماندم كه پسر خوب اگر شعرها ضعيف است، پس چرا از خرج زن و بچهها زدي و چاپش كردي تا مجبور باشي نقد كوبندهاي برايش بنويسند؟ بگذريم. بروم سراغ مكاشفههاي شمالي از حسين قاسمي. مجموعه شعري شامل نوسرودهها و مثنوي و غزل. * نوسرودههاي اين دفتر شامل شعرهاي آزاد و نيمايي است كه حال و هواي دهه پنجاه را دارند و عطر و بويي از رنگ زمانه ندارند. شعرها با آن كه ساده و روان هستند اما اغلب به خاطر ذهني بودن درگير مفاهيم رؤيايياند. در عين حال، استفاده از واژگان عيني كه از محيط شاعر حكايت دارند به شعرها روح بخشيده است. حسين قاسمي عينيت را در خدمت ذهنيت قرار داده و زندگي را از پشت عينك خود ديده است. طبيعت را به نوعي در شعرها نشان داده و از شالي و باران و جنگل گرفته تا ماهي و مرغان دريايي... در شعرها حضور دارند اما اين حضور چون در هالهاي از اوهام پيچيده شدهاند، همانند روحي سرگردان در صفحات كتاب رژه ميروند. حسين قاسمي خود را تهيدستترين عاشقي ميداند كه از خاك گذشته است. كاش او از شعر ميگذشت و بهتبع آن از عشق كاذب و دوم شخص مفرد مؤنث مفلوك! و به جاي آن كه متخصص آرايش و زيبايي باشد، گزارشگر معضلات محيط زيست و مشكلات انسان همسايه خود بود. در اين فرصت به چند فنجان شعر شما را دعوت ميكنم كه به شنيدنش ميارزد. نوش جان! پارس ميكند تشويش/ در شبان اندوه/ دزدان/ براي بردن رؤياها/ آمدهاند شايد! (ص 18 كتاب) آسمان را آبي بنويسيد/ پشت پنجره احساس/ به پاكي آواز صبحدمان/ ازدحام آدمها/ در ايستگاه آه/ من مسافر شماليام بقچهام را بستهام در دقايق اشك/ راه توشهام تكه ناني و ترانه آبيست (ص 34) چشمانم را پرندگان بردهاند/ من با چشمان تو به تماشاي آسمان مينشينم/ برآرامش لبخند تو/ آفتاب را ترانه ميخوانم. (ص 45 كتاب) * حسين قاسميهاي زيادي در گوشه گوشه ايران آرام و بيقرار(!) در حال سرودن هستند و با آن كه دو دهه از شعر امروز فاصله دارند اما با ولعي خاص ميسرايند و پخش ميكنند و دل به تحسين شبهاي شعر و كنگرههاي كليشهاي ميسپارند. نه معلمي داشتهاند و نه به قدر واقعي خود ارزيابي شدهاند. حديث اين عزيزان، حديث مكرر شوكران و شعور است. ناخواسته خاموش و فراموش ميشوند، بيآن كه به سؤال كودك درون خود پاسخي شايسته داده باشند. در درون حسين قاسميهاي سي ـ چهل ساله، كودكان جسور و بيشفعالي بودهاند كه يا به جرم عدول از كليشه سقط شدهاند يا به پاس حرفشنوي از پيران شاعرتر از حافظ پوسيدهاند. ساخت و تربيت و نگهداري اين گروه وظيفه هيچ نهاد و مرجع رسمي دولتي نيست؛ چرا كه شاعر شدن با كسب تخصص و مهارت در آموزشگاههاي فني ـ حرفهاي تفاوت دارد. شاعرشدن و شاعر ماندن يك محكوميت خودخواسته است كه سيزيفجان را بايد در فرازونشيب آن بيازاري. دره را قله ببيني و قله را دره و.... كشيدن اين بار تعهد از شاعران موبايلي بلوتوثپران كاپوچينو خور نازنازي ساخته نيست! قاسمي جان، ميبخشيد كه از مطلب دور افتادم. چه ميشود كرد. غم دل باتو گفتنم هوس است. چون نزديكي رشت هستيم بد نيست يادي از استاد بزرگوار شعر فارسي و گيلكي جناب آقاي تيمور گورگين بكنيم كه با تمام پيرسالي جواندل است و چالاك در تشويق جوانان. او ضمن تشويق تلفني ميگفت: فلاني، نقدينههايت را ميخوانم. خوب بلدي به بهانه نقد حرف دلت را بزني. بزن بزن كه داري خوب ميزني! همين استاد بزرگوار كه ترانهسرايي گيلان مديون زحمات اوست، در دهه چهل كتاب نفيسي چاپ كرد با نام: «امروز چه كسي ميتواند شاعر باشد؟» و رمز ماندگاري شعر و شاعران امروز را خيلي استادانه گوشزد كرد. قاسميجان، واقعاً امروزه روز شاعر شدن خيلي سخت است. حتي سختتر از كشت برنج! برويم سراغ شعرهاي بخش دوم كتاب تا كه احساس هوايي بخورد: * در هجوم خستگي، اي آسمان/ من شكستم يك نفس با من بخوان! تا كجا تكيه براين تكرارها/ دست سائيدن براين ديوارها واژهها، محض خدا كاري كنيد/ تازگي را در دلم جاري كنيد (ص 76 كتاب) * دستهامان خالياند و خواب ما خاكستري/ چشمها آلوده و آوازها خاكستري اي شقايقها كه در متن بهاران سوختيد/ مينويسم آب و باد و خاك را خاكستري (ص 78 كتاب) * حسين قاسمي به گواهي همين چند سطري كه از كتابش نقل شد شاعر است. آن هم شاعري باتجربه كه كلمه وكلام چون موم در دستانش تاب ميخورد. او ميل شديدي به نو شدن دارد. پريدن از پيله تكرار و پرواز تا آسمان آبي شعر عيني و كوتاه و مردمي فرانو. بيشك نمونه كارهاي جديدش نويدبخش است كه درآينده نزديك او را شاعري غيرمترقبه ببينم. شاعري كه با لحن وحشي شعر به مكاشفههاي شمالي ادامه ميدهد اگر رضا قاسمي عزيز بگذارد! codex17x page29 |
+ نوشته شده در هفتم آذر ۱۳۸۷ ساعت 19:59 توسط تاسیانی
|