هرچند در صد مثنوی هم جا نمی گیرند

این قصه ها هرگز دوباره پانمی گیرند

حس می کنم شیرازه ام کلا به هم خورده است

حس می کنم از من خبر حتا نمی گیرند

این سنگ ها امروز در صحرا که می رویند

انگار جز جان کبوتر ها نمی گیرند

باید به شکل تازه ای فریاد را سر داد

وقتی زبان شعرمان معنا نمی گیرند

با من بگو زخمی تر از من ! دردهای ما

آرام می گیرند روزی یا نمی گیرند

تا رودها همسایه ی مرداب ها هستند

فیض عبور از وسعت دریا نمی گیرند

آرش کمانت را ببر حس می کنم مردم

اینروزها دیگر سراغت را نمی گیرند