بوی اذان پیر شده ای

در غروب پیچیده بود

و دلتنگی بدخیمی

در کوچه راه های این شهر درندشت

می وزید

آدم های آفتاب سوخته ای

- که انگار راه خانه ی شان را نمی یابند -

بی اعتنا

به زخم های فجیعی / که با خود دارند

از کنار هم می گذرند و

محو می شوند

در تتمه ی آنچه از آفتاب / مانده بود

این همه ی آن چیزی ست

که از این شهر ولنگ و واز باقی مانده است

چرا که عادت کرده ایم :

فقط با یک چسب زخم

بزرگترین زخم های عمرمان را

بپوشانیم !!

دلتنگی ی  بدخیمی 

در غروب های هر روزمان می وزد

و ما آدم های وازده

در تتمه ی آفتاب عصر

تحویل می شویم .....